رضا قلى خان ( هدايت )

101

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كرنى سمندرم ز چه دايم در اذرم اسن بفتح اول و ثانى جائه واژونه پوشيده را كويند و خربزهء نارسيده را كه كالك است نيز كويند اسو بفتح اول و ضمّ ثانى و سكون واو بمعنى طرف و سوى باشد سوزنى در هجو مردى كه بخر تشبيه كرده كفته ع مراغه كردن و غلتيدنش اسو باسو اسوار بر وزن رهوار بمعنى سوار باشد كه در مقابل پياده است و به زبان اهالى كيلان جمعى باشند از لشكريان كه اقل مرتبه تبرى و چماقى همراه دارند كه بدان حرب كنند و بر كلاه‌خود يكديكر زنند آن نوع حرب را اسوارى كويند و اسوار نام مرديست از ملوك كيلان كه پدرش شيرويه نام داشته و پسرش را مردآويج مىكفتند يعنى مردآويز و آن باسفار مشهور شده در تواريخ مضبوط است چنان كه اسپهبد را اسفهبد كويند و ديكر نام شهريست از ولايت سعيد مصر كه راه ولايت نوبه بر چهار فرسخى آن شهر واقعست و كوهى است بر جنوب او كه رود نيل از دامنش مىآيد اسوبار بلغت ژند و پاژند بمعنى سوار است مقابل پياده باشد اسور بلغت ژند و پاژند بمعنى پريروز است كه يك روز بيش از ديروز باشد اسيا بفتح اول و سكون ثانى بمعنى سياه است ضدّ سفيد و بلغته ژند و پاژند بمعنى سينه است كه به عربى صدر كويند اسيوس بر وزن افسوس بيونانى نمك چينى را كويند و در فرهنكها نيافتم نمايش بيست و يكم در الف ممدوده با شين آشام بمعنى در كشيدن آب و شربت و شراب و خوراك كه به قدرى كه او را قوت لايموت كويند و در اصل آش شام بوده يك شين را حذف كرده‌اند وقتى كفته‌ام شعر اى ترك مىآشام كه كفتت كه مياشام * در خانهء من باده بياشام بياشام خوفست به طاعت كه زها دريا كيش * امن است بسر منزل رندان مىآشام آشاميدن مصدر آنست بر اين قياس آشاميد و اشميد ع هم خورد و هم آشميد با او آش بچكان جند بيدستر است يعنى خايهء سك آبى آشتينه بر وزن و بمعنى آستينه و بمعنى تخم‌مرغ بوده باشد آشفته بر وزن آلفته بمعنى بهم برآمده و پريشان اشكوب سقف خانه را كويند آشنا آشناب و آشناه هر سه بمعنى شنا و شناورى است قطران كويد شعر تا دل من با هواى نيكوان شد آشنا * در سرشك ديده كردانم چو مرد آشنا آشناكر و آشناور بمعنى شناور است آشو مخفّف آشوب است يعنى شور و فتنه آشوردن با را و دال بىنقطه بر وزن آموختن بمعنى آميختن و ممزوج كردن و خمير كردن هر چيز را نيز كويند آشوغ غير معروف و شخص مجهول را كويند ع هستم آشوغ در ديار شما آشيان و آشيانه خانهء مرغان را كويند و بمعنى سقف هم آمده نمايش بيست و دويم در الف غير ممدوده با شين اش بمعنى او و اورا باشد كه ضمير غايب است همچو خامه‌اش و جامه‌اش مولوى كويد شعر جامه‌اش دوزد بكويد تار نيست * خانه‌اش سوزد بكويد نار نيست اشام به وزن طعام بمعنى قوت لايموت است اشپشه و شپشه كرمكى است خورد كه در تابستان لباس پشمينه را ضايع كند و در جو و كندم نيز باشد اشبو جائى كه زغال در آن ريزند كويند اشبوختن به وزن بفروختن پاشيدن باشد چه آب و چه چيز ديكر اشپيختن به همان معنى است كه مرقوم شد اشپيخته بمعنى ترشح و پاشيدن آبست خواجه عبد الله انصارى كفته درويشى خاككيست پخته و آبكى بر آن اشپيخته نه كف پا را از آن دردى نه پشت پا را از آن كردى و بعضى بجاى اشپيخته ريخته نوشته‌اند بمناسبت كرد پشت پا پاشيده بهتر است چه ريخته كل كند و از آن كردى برنخيزد كه در پشت پا تواند نشست اشپيل بلغت اهالى كيل تخم ماهى است چون آن را از شكم ماهى برآرند و كيلانيان همكى برغبت از آن خورش كنند اشتا و اشتاب مخفّف شتاب است و مخالف درنك اشتاد بر وزن هشتاد نام فرشته‌ايست كه موكل است بر مصالح و امورى كه در روز اشتاد واقع مىشود و نام روز بيست و ششم است از هر ماه شمسى نيكست در آن‌روز حاجت خواستن و صدقه دادن زراتشت بهرام كويد شعر